شجره نامه فکری

من در 20 / 8 / 1331  در روستای سرسبز انزها ی زریندشت از توابع شهرفیروزکوه و شهرستان دماوند بدنیا امدم و تا سیکل دوم ( معادل دوره راهنمایی ) در همین منطقه تحصیل و زندگی کردم با خاطرات بسیار شیرین و دل انگیز.  13 ساله بودم که پدرم به رحمت ایزدی پیوست و دوران نوجوانی سخت و دشواری را گذراندم.  پس از پایان دوره دبیرستان در شهر ورامین به خدمت سربازی ( سپاه ترویج و ابادانی ) فرا خوانده شدم و تا سال 1352 در شهرهای  زیبا و باشکوه استان گیلان خدمت کردم و دوره ای سرشار از خاطره های خوب فراموش نشدنی  را پشت سر گذراندم و بعد وارد تربیت معلم شدم برای شغلی که عاشقش بودم.  ( در مخابرات تهران استخدام شدم ولی به خاطر معلمی رهایش کردم ).

 در دوره تربیت معلم سال 56 با یکی از همکلاسی ها بیش از دیگران در فعالیت های سیاسی اجتماعی انجمن اسلامی فعالیت میکردم که منجر به علاقه و صمیمیت و ازدواج در بهمن ماه 57 شد.  ازدواجی کاملا بر خلاف عرف رایج و بسیار ساده آن چنانکه آن زمان در محافل روشنفکری سیاسی ( بویژه در میان طرفداران دکتر شریعتی ) رایج بود.

 جالب اینجاست که ما هنوز بر سر همان حرف ها و عهد و پیمانهای خود هستیم وهرچند بسیار زیباتر و عمیق تر و همه جانبه تر.  حاصل این ازدواج و این رابطه عاشقانه یک پسر و یک دختر بوده و هست که به لطف الهی زندگی موفقی دارند و علیرغم همه بحرانهای روحی و اجتماعی آن سال ها از نظر روحی و معنوی جان سالم بدر برده اند.

 من و همسرم هر دو معلم بودیم در شهرستان ورامین که بعد به تهران منتقل شدیم.  من بدون اینکه بدانم دچار افسردگی بودم و در ظاهر بسیار شاد و فعال و در درون ناشاد و غمگین بودم.  به شدت اهل مطالعه بودم و هر کتابی را که در فضای روشنفکری و دانشجویی مطرح بود خوانده میشد.  رمان های نویسندگان بزرگ دنیا و کتابهای تاریخی ایران و اسلام و جهان.  مطالعات دینی و رسیدن به فهم جدیدی از دین مشغله اصلی من بود که هنوز هم هست. بنابراین زبان عربی را برای فهم قرآن و نهج البلاغه و کتب حدیث و تاریخ اسلام به اندازه نیاز یاد گرفتم.

 به تاریخ تحولات غرب هم گرایش جدی داشتم و مطالعاتم را در این حوزه گسترش میدادم.  برای همین به رشته فلسفه علاقه مند شدم و دوره کارشناسی فلسفه را در دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد فلسفه را در دانشگاه علامه طباطبایی گذراندم که دوران باشکوه تحولات فکری من بود و بس شگفت انگیز.  

 اما افسردگی ادامه داشت و دچار سردردهای میگرنی هم بودم و افکار منفی جسم و روحم را در سلطه خود داشت و من به دنبال کشف جهان و تغییر عالم بیرون !!!

 تا جایی که حس میکردم نه همسر خوبی هستم و نه پدر خوبی هرچند در میان جمع دوستان و خانواده سربلند و معتبر بودیم و روبه رشد اما داستان بیرون با قصه درون هماهنگی نداشت.

 من که در صدد تغییر جهان بیرون بودم و از بیماری های درون خود غافل مجبور شدم برای مشکلات جسمی خودم کاری بکنم.  آن زمان جو غالب توجه به بیرون و تلاش برای تغییر جهان بود و توجه به دنیای درون نوعی گریز از مسئولیت اجتماعی به حساب  می آمد !!!!!!

 بیماری جسمی گسترش یافت از میگرن به کم کاری تیروتید و مشکلات دستگاه گوارش و درد های عضلانی و. ........ و همراه چند شکست جانانه اجتماعی و مالی که همه مطالعات فلسفی و سیاسی و. .. کمکی به حل آنها نمی کردند !!!! 

.. و این بیماری ها مرا به روانشناسی کشاند که اصلا اهمیتی به آن نمی دادم !!!!!! با کتاب های هایم گینوت روانشناس متخصص نوجوانی شوک اصلی وارد شد و فهمیدم چه رفتار های به ظاهر منطقی ولی در اصل آسیب رسانی دارم و تمرین ها با وسواسی عجیب شروع کردم و فضای ارتیاطی در خانواده به طرز شگفت اوری تغییر کرد و گفتگوی صمیمانه و دوستانه گسترش یافت و انگیزه ای شد برای پیگیری جسورانه این پروژه جذاب خود درمانی و خود کاوی و با کتاب ( از حال بد به حال خوب دکتر برنز ) تحولی شگرف در من بوجود آمد چرا که فهمیدم آن ده خطای منطقی که به اعتقاد نویسنده کتاب سبب بیماری های ذهنی و جسمی است به شدت در من وجود دارند و بر من حکومت میکنند و من غافل از این دشمن درونی به دنبال اصلاح دیگران و دنیای بیرون بودم ( البته به گمان باطل خودم !! ).

 شش ماه اول میگرن و عوارض آن ناپدید شدند و بیماری های دیگر با ادامه لجوجانه تمرین های پاکسازی ذهن یکی پس از دیگری فرار را بر قرار ترجیح دادند چون جایی برای ماندن نداشتند !!! ( تا زمینه های فکری بیماری در ذهن نباشد بیماری قادر به حکومت بر بدن نخواهد بود.!!).

 همزمان با این قصه ها در مدارس به دانش آموزان و اولیا مشاوره میدادم و میدیدم تا چه حد فرهنگ عمومی ما از روش های مدرن تفاهم و صمیمیت و عشق و آرامش دور و بیگانه است.

 مطالعه تاریخ روانشناسی عصر جدید را با ولع خاصی دنبال کردم و در آن با لذت شنا میکردم و گوهر های با ارزش شکار میکردم برای خود و خانواده و دیگران هدیه می آوردم و اعجاز پشت اعجاز و شگفتی در شگفتی.

 به آموزه های مربوط به ذهن علاقه خاص داشتم و تمامی تکنیک های مهندسی ذهن و ان.  ال.  پی را با اشتیاق تمرین میکردم و حالا آموزه های دینی و داده های عرفانی چون حافظ و مولانا برای من رنگ و بوی دیگری داشتند و تلاش کردم تا میان نظریه های روانشناسی جدید بویژه روانشناسی انسانگرا و آموزه های عرفانی و دینی حافظ و مولانا تلفیقی کاربدی و موثر ایجاد کنم که نتیجه کار بسیار زیبا و شگفت آور بود و حاصل آن برگزاری دوره های آموزشی و مهارتی متنوع برای نوجوانان و والدین و مشتاقان موفقیت و خلاقیت همه جانبه بود که هنوز به لطف الهی ادامه دارد.

من 20 سال است که در مجتمع آموزشی علامه طباطبایی و مدارس دیگر مشغول ارایه تکنیک ها و مهارت های ارتباط خلاق در خانواده و اجتماع و راز های سلامت جسم و روح و روان هستم و در حال گسترش مهارت های عشق به خود،  عشق به دیگری و عشق به خداوند مهربانم. در 62 سالگی احساس جوانی خاصی دارم که گاه در پوست خود نمی گنجم.

 سپاسگزار خداوند مهربانم که مرا با بیماری جسمی به دریای لطف و کرم خود فرا خواند و از ظلمات ذهن منفی و نور و زیبایی خود هدایت کرد.  

 سپاس از همه نوجوانان عزیزی که مرا به دنیای شگفت آور خود پذیرفتند و بهترین معلم من بودند و خواهند بود.

 سپاس از همه همراهان و همسفرانی که با حضور مشتاقانه در جلسات و گروه های آموزشی و کارگاهی به بهینه شدن و کاربردی و مفید تر شدن این تکنیک ها کمک کردند و می کنند و سهم بزرگی در پالایش درون من داشته و دارند و اجازه در جا زدن به من نمی دهند.

 و سپاس از همه روانشناسان و عارفان و اندیشمندانی که راه کشف قدرت درون و بیرون را به من آموختند و از گمراهی ذهن منفی به روشنایی الهی هدایتم کردند.

 سلامتی،  شادمانی و آرامش درونی زمینه ساز خلاقیت های بیرونی ست پس سلامت و آرام و شادمان بشیم.

 

عبدالوهاب فیروزی

 

 

 

طراح ناصر عبدی