تجربیات مشاوره ای اولیاء علامه - مادر داغدار و مدیریت سوگ

 

 

باسلام درتاریخ 18 آبان 93 خانم یعقوبی عضو گروه اولیاء دبیرستان علامه مطالبی را در گروه وایبری مذکور مطرح کردند و همدلی خوب اولیاء را داشتیم

مراحل کسب اجازه برای ارسال به سایت دکتر به قرار زیر است.

***************************---*********************

خانم یعقوبی عزیز، میخواستم برای انعکاس سطح آگاهی شما و اطلاع رسانی بنیاد خیریه پوریای عزیز، مطالب ارسالی شما در گروه اولیاء دبیرستان علامه طباطبایی را در سایت استاد فیروزی قرار دهم،

چون پیامها در وایبر ماندگاری کمتری دارند، با این کار کمکی به حفظ این مطالب مهم خواهد شد.

بنده بعنوان عضوی از گروه استاد فیروزی همواره سر تعظیم در مقابل درایت و آگاهی شما خواهر خوبم فرود میاورم،

منتظر پاسخ بله یا خیر شما می مانم، با احترام عبدی.

***************************---*********************

با سلام و عرض صبح بخیر خدمت شما جناب عبدی، برادر بزرگوار. ممنون از زحمات و پیگیریهای استاد، شما و سایر دوستان محترم در این زمینه.بله شما صاحب اختیار هستید.هر قدمی در رابطه با این موضوع در گروهها برداشته شود، مسلما قدمی خواهد بود در راه پیشبرد اهداف و شناسایی این بنیاد به دوستان و به عموم، که باعث شادی روح عزیزمان پوریا جان میباشد.و من از شما و دوستان به نوبه ی خود کمال تشکر را دارم.خدا قوت.پاینده و پیروز باشید.

***************************---*********************

سپاسگزارم از پاسخ محبت آمیز شما،  در اسرع وقت انجام خواهد شد،

دیروز هم توی جلسه سرگروه های نگاه نو،  همه دوستان مهمترین هدف خود را آغاز بکار بنیاد نیکوکاری و فرهنگی پوریای عزیز اعلام کردند، برای تحقق این هدف مقدس دعا کنید و از روح پاک پوریای عزیز کمک بطلبیم.

***************************---*********************

استاد فیروزی: دورد بر همراهانی که چراغ تجربه را روشن نگاه میدارند و راز صمیمیت را در بیان تجربه های شخصی یافته اند و درین طرح جسورانه به کشف درون خود شادابند و ضعف های خود را یکی پس از دیگری ر می شمارند و به مدد انوار شفابخش تجربه های مشابه همدلان همسفر به توانیی جدید و شکوهمندی می رسند و با دیدن تحول درونی خود و یاران به وجد می ایند و از هر فرصتی برای بیان بخشی از تجربه زندگی خود بهره می برند و بالاترین بهره را از این فضا میبرند و چه ثمر ها که به بار می آورند . مشتاق بحث های مبهم و پیچیدن به مفاهیم ذهنی و در پرده نشینی نیستند و میدانند که تحول حقیقی نه در بازی با مفاهیم است و نه در پرده نشینی که در جسارت و دل به دریا زدن است و وجود خود را در تجربه های جزیی به عرصه آوردن است چون میدانند « علم عشق در دفتر نباشد » . روزتان سرشار از تجربه های ناب زندگی سازست . درود...

توضیح: پاراگرافهایی که با *** شروع شده همدلی اعضای گروه اولیاء علامه می باشند

 

 آغاز صحبت. است و صحبت مان با تجربه هامان آغاز می شود.به فرمایش دکتر جان،چه زیباست وقتی سخن از دل و سخن از خود می گویی.این است که چون تیری گذر از کمان بر دلها می نشیند و اثرش باقی می ماند.دکتر جان.منم تجربه ام را در مورد پارسای گلم به شما و دوستان می گویم که این مدتی که پارسا با این مصیبت بزرگ و عظمی روبرو شد و بیست و دو روز است که برادر بزرگ و مهربانش،همدم و یارش،مونس و غمخوارش،یار و یاورش و انیس لحظه های تنهاییش را از دست داده.،دوران بسیار سخت و دشواری را با خود سپری کرده و می کند.خدا برای هیچ برادر و خواهری جدایی برادر و خواهر را نخواهد.

 

من، مادر پارسای گلم به عینه می بینم که اولا پارسا جز در روز تشییع جنازه غیر از آن روز گریه اش را ندیدم فقط آن روز بود که فریادش و هواری که می زد و گریه های جانسوزی که می کرد بهشت زهرا را روی سرش گذاشته بود و من با آن حال زار خود به حال فرزندم پارسا گریه می کردم.

 

پارسای گل من، پسر مهربان.آنقدر دلسوز و با محبت برای پدر و مادر و برادرش پوریا ی عزیزم هست که با این سن و سال می خواهد هوای ما را داشته باشد.و کمتر به روی خود میآورد و زجه و زاری می کند. بارها با او صحبت کردم و می کنم که پارسا جان پسر نازم، هر وقت خواستی برای پوریا گریه کن و فریاد بزن.مامان جان سعی نکن غمت را پنهان کنی، گاهی همچون من و پدرت گریه کن و غمت را بیرون بریز.راستش روزهای اول که بچه ام بیشتر مات و مبهوت بود و فقط به آدمها نگاه می کرد و سر تکاندمیداد.بعد که ذو روز بعد از مراسم شب هفت به پابوس امام رضا رفتیم با پدرش و من و پارسا، اونجا که منزل خاله اش بودیم تازه شروع کرد با خواهرم و همسرش و دخترشان صحبت کردن و معمولی،حرف میزد که البته خاله ی مهربان خیلی براش زحمت کشیدند و تمام سعیشان بر این بود که ما و پارسا شاد باشیم و شرایط مهیا باشد.تا اینکه جمعه شب که اودیم تهران شنبه ده آبان تولد پارسا بود

 

و پارسای عزیزم چون از یک ماه قبل از این اتفاق مرتب روز تولدش را به همه ی ما تو خونه یاد آوری می کرد، پوریا پسر نازنینم به برادرش قول داده بود که برای تولدش با هم و دو تایی یک مسافرت دو روزه بروند. که پارسا اینو موقعی که این اتفاق افتاد به من و باباش گفت.من فکر میکنم این مسافرت دو روزه که خیلی سریع با فکر همسرم بدون هیچ زمینه ای به مشهد و پابوس امام رضا رفتن برایمان انجام شد از طرف پوریا برای پارسا بوده و دعوت خودش بوده. چون همسر من حدود بیش از شش سال بود که مشهد طلبیده نشده بود و بعد از شب هفت خودش گفت و به سرعت بلیط را نیز تهیه کرد و گفت باید برویم زیارت امام رضا.

 

ممنون دوستان گلم، از همدلی شما خوبان و مهربانان بسیار متشکرم.می بخشید که پشت سر هم دارم می نویسم، و ممکنه خستتون هم بکنم ولی حرف ادامه داره.ممنون که حوصله به خرج می دید.من برای همتون و برای اقای دکتر عزیز که این مدت همه جوره با من و خانواده ام بودند آرزوی سلامتی و بهترینها رو از طرف خداوند دارم. برای خودتون و خانواده هاتون، مخصوصا بچه‌ها ی گلتون.

 

*** خانم یعقوبی عزیزتسلیت عرض میکنم میدونم این جمله قدیمی امیدوارم غم اخرتون باشه هیچ کمکی به کم کردن غم شمانمیکنه ولی واقعا متاثرشدم وازته دل ازخدامیخوام تحمل این غم رابرای شمااسانترکنه

 

***خداصبرى عظيم ودلى ارام به شمامادرعزيزبده واقعامتاثرومتاسف شدم

 

خلاصه شنبه که تهران بودیم خانواده ی من و خانواده ی همسرم با اجازه ی من و همسرم تولد کوچکی برای پارسا جانم گرفتند. و اون شب پارسا کلی هدیه گرفت و در ضمن در کنار پسر خاله و پسر عمه و پسر عمو که شبهای قبل با غمگینی به سر برده بود آن شب با شادی کنار هم بودند و پارسا خوشحال بود.من و پدرش هم تمام سعیمونو کردیم که شاد باشیم چون پوریای گلم، پسر نازنینم همیشه شاد بود و شادی و خنده را دوست داشت و همیشه خنده ای رو روی لباش مس دیدی.و اینو مرتب از هممون هم می خواست که ادمهای عبوس و گرفته نباشیم. سعی کنیم با مهربانی و شادی درونی واقعی مشکلاتمونو هم حل کنیم و با سختی و ناراحتی با زندگی برخورد نکنیم.این درسی بود که من همیشه از پوریا می گرفتم چون پسرم با تمام وجود خودش اینجوری بود و اینطور رفتار می کرد.

 

اون شب انگار پوریای گلم خودش کاملا کنار ما بود و ما رو شاد کرده بود و من کاملا احساسش میکردم و مثل خودش لبخند داشتم و با همه با خنده و خوشرویی صحبت می کردم.تاثیر اون شب برای من بسیار خوب بود. و همینطور برای پارسا و پدرش.بعد از اون پارسا با خودمون و خانواده هامون راحتتر صحبت می کرد و جریان زندگی کمی عادی شد.ولی من باز در درونم نگرانش بودم.پارسا عکسهای پوریا رو از عکسهای چند ماهگیش تا مدرسه و دبیرستان و جدیدترین عکس بزرگش رو تز روز اول زد به در کمدش و کلی،چسب نواری دورش که از منم خواست دست نزنم.و بیشتر تو اتاقشه. اتاق پارسا و پوریا مشترک بود.و کوچک هم هست حدود ده متر میباشد. و تخت هر دوشون اونجاست و فعلا چون اونقدر رفت و آمد داریم فرصت برای فکر اینکه چکار کنیم برای خونه نشده. البته همسرم و من بر این عقیده ایم که منزل را عوض کنیم.حداقل اتاق،پارسا کاملا و کاملا باید عوض شود.تو این جریانات می بینم پسر گلم پارسا خدا رو شکر خیلی قوی میباشد و مرتب خودش تو مشورتها و صحبت های من و پدرش هست و همه جوره هوای،من و باباش رو داره و کاملا پارسا عوض شده. احساس میکنه باید جای خالی پوریا رو هم برای من و

 

باباش پر کنه.واقعا به نظرم چون اون موقع پوریا پسر بزرگتر بود و به طبع خود پارسا ضمن که با پوریا بسیار بسیار برادرهای مهربون و خوب برای هم و مثل دو تا دوست کاملا دلسوز و مهربان برای هم بودند.و من و پدرش از این بابت خیلی خوشحال بودیم.در ضمن پارسا بسیار بسیار زیاد احترام پوریا رو هم داشت و هر حرفی،بهش می گفت نه نمی گفت و قبول می کرد چون پوریا هم کاملا صلاح پارسا رو به زبون خودشون که نوجوان و جوون بودن براش می خواست و می گفت.به این خاطر الان خدارو شکر پارسا بسیار تو این مدت رشد کرده و سعی کرده به پدر و مادرش اینو بفهمونه که بزرگه از نظر عقلی تو خیلی موارد و همه کارهاش خدارو شکر نرماله. و مرتب همه چی رو با من و پدرش در میون میذاره و کوچکترین حرف ها رو هم به ما میگه،در صورتی که قبلا من به دکتر گفته بودم که پارسا کمتر حرف می زنه.

 

فقط یه چیزی که ازش رنج می بره و دیشب هم گفت اینکه میگه من تنها شدم و حوصله ام سر میره.راستش چند وقت پیش مثل اینکه تو وایبر با دختری هم دوست شده بود حدود یک هفته پیش که سریه به دختر خاله هاش و بعد هم سریع به من و پدرش اینو گفت و با اون دختر با اس ام اس تو وایبر یا چت می کرد.و احتمالا ادامه دارد. ولی چون کلا عاشق،موسیقی و خواندن است و دکتر هم اینو می دونند.بیشتر وقت ازادش برای نوشتن شعرهاش می گذره و میکس کردن اونها با آهنگ و بعدش هم اجرا و خوندن.و با این جریان هم شعری را برای پوریای عزیزمون نوشته و خیلی مصر است که زودتر به استدیو بره و این آهنگ رو برای پوریا اجرا کنه.پارسا خوشبختانه خیلی خوب می دونه چیکار کنه و مرتب هم از من و پدرش راهنمایی می خواد.

 

دیشب به ما می گفت میشه من برای تنها ییم یه سگ بگیرم.که البته تو خونه ی ما چون یکبار هم حدود هفت هشت سال پیش مدتی،سگ داشتیم و توسط همسایه، و همچنین بدلیل منزل صد متری،ما گنجایش خودمون.هم نداشت چه برسه یه مهمون  اینطوری رو.بخواهیم همیشه پیش،خودمون داشته باشیم به این دلیل الان هم پدرش موافقت نکردند و همون توضیح رو براش،دادند و تقریبا قانع شد

 

***خانم منيژه عزيز ،از خداي مهربون به خاطر صبوري و رفتار خوب شما در مورد از دست دادن عزيزترينت ،بهترين ها را در زندگي شما پدر مادر فهميده و اگاه خواهانم .

 

شما بهترين پدر مادر دنيا هستيد .پارساي عزيزم گريه هاي من دردي از تو دوا نميكند ولي خداي پورياي شاد محافظ تو و خانوادهات بأشد .انشاءا...

 

خلاصه از شما و اقای،دکتر همینو می خواستم.بپرسم که با این مشکل تنهایی پارسا که خودش هم اعتراف میکنه و واقعا هم درسته چون برادرش،که از دست داده براش کسی بود که تمام اوقات خوشش با اون بود.و پارسا راستش اهل دوست و رفیق هم نیست چون خوشش نمیاد و قت هم ندارهذچون وقتهاش بیشتر با کلاس و کارهای شخصی مربوط به موسیقیش تو خونه پر میشه و از این به بعد هم که یه مقدار درسهای مدرسه اش که عقب افتاده بود با کمک اولیاء مدرسه انشاءالله قراره رو روالش بیفته،بعد تو فرصت اضافه باید کلاس موسیقی بره که کار موسیقی اش جدی شروع بشه.به این خاطر اهل دوست بازی نیست. و این تنهایی   و نبود برادرش و جای خالیش یه جورایی اذیتش میکنه. که می خواستم از شما عزیزانم و دکتر نازنین براش راهنمایی بگیرم.ممنون میشموسرتونو درد آوردم.می بخشید من الان باید جایی برم حتما حتما میام همه مطالب قشنگ شما رو دنبال میکنم

 

و دوباره جواب میدم.خیلی خیلی ازتون ممنونم که گوش دادید و همدلی کردید و صحبت کردید.(flower)

 

***خانم يعقوبي عزيز كلماتي وجود نداره كه بشه در تسلاي دل شما گفت اما عشقي كه در درون خونواده شما وجود داره و بيانش كرديد، برای من به شخصه بی نظیر بود. خدا پشت و پناهتون باشه

....

 

 

 

اضافه کردن نظر

محل درج نظر شما (مسئولیت مطالب ارسالی به عهده ارسال کننده آن است)


طراح ناصر عبدی