نوجوانی حافظ

نوجوانی حافظ

بيست سالي است كه در گفت‌وگوي مشاوره‌اي با نوجوانان اين مرز و بوم به دنبال كليدهاي رمز ذهن ظريف و پرپيچ و خم نوجوانانم. منظورم نوجوان امروزي است. «نوجواني» محصول دنياي امروز است و اشاره‌اي به دگرگوني‌هاي بسيار سريع و فاصله‌ي نسل‌ها دارد. مهم‌ترين حرف مشترك همه نوجواناني كه تا به حال با آن‌ها به گفت‌وگو نشسته‌ام و بسيار از آن‌ها آموخته‌ام، اين است كه «ما را درك نمي‌كنند» و جالب‌تر اين‌كه والدين و مربيان هم مي‌گويند: «از كارهاي اين‌ها سر در نمي‌آوريم»!

اين‌ها به ما مي‌گويند كه نسلي جديد با ويژگي‌هاي كاملا جديد متولد شده‌اند و به سرعت در حال گسترش‌اند: نافرماني‌ها، عصيانگري‌ها، تمايل به رفتارهاي خلاف عرف خانواده و جامعه (نه خلاف اخلاق!) معترض و ناشكيبا و با تمايل زياد به تنها ماندن و دور از دسترس والدين ماندن در عين وابسته به والدين بودن و نيازمند كمك‌هاي همه‌جانبه‌ي آن‌ها البته بدون قدرشناسي كافي و... آيا اين موجود همان كودك مهربان و مطيع و سازگارهمين والدين است؟ چه اتفاقي افتاده؟ اين سؤال همگاني والدين و مربياني است كه با نوجوان امروزي سر و كار دارند.

«تحقيق در احوالات نوجواني كه در دنياي امروز دوره نوجواني‌اش را مي‌گذارند!!» طبيعي است كه در ايران اين پروژه هنوز متولد نشده باشد! اين بحث بسيار پيچيده و ظريف و همه‌جانبه جذاب است، ولي در اين مقال نمي‌گنجد و من سعي كرده‌ام در يك دوره پنج جلسه‌اي با عنوان «نوجوان امروز» به معرفي اين موجود جديدالظهور و عجيب و جالب بپردازم.

اما اين‌ها چه ربطي به حافظ دارد؟ حافظ كه در دنياي امروز زندگي نكرده و در زمان و عصر حافظ هم نوجواني معنايي واقعي نداشته، پس چه ربطي ميان آموزه‌ها و زندگي حافظ با دنياي پر رمز و راز نوجوانان امروزي وجود دارد؟ اگر بزرگان و حافظ پژوهان گرانقدر اجازه بدهند با احتياط تمام،‌كشفي را كه در اين سال‌ها هم‌نشيني و همراهي با نوجوانان و خوشه چيني در باغستان شكوهمند حافظ نصيبم شده است، با شما فرهيختگان در ميان بگذارم.

بله! من به اين نتيجه رسيدم كه حافظ مشابهت‌هاي بسياري با نوجوانان امروزي دارد (البته اگر تلقي‌ها و برداشت‌هاي منفي موجود در بزرگسالان نوجوان ناشناس را كنار بگذاريم). اينك با هم سري به دنياي شورانگيز حافظ مي‌زنيم و هم‌زباني‌ها و همدلي‌هاي حافظ را با نوجوانان امروزي به تماشا مي‌شينيم:

 

 نياز تغيير مداوم

و شجاعت تجربه‌هاي نو

نوجوانان از وضع موجود ناراضي‌اند. در هر موقعيتي كه باشند مي‌خواهند تغييرش بدهند و وارد عرصه‌هاي جديدتر بشوند. آن‌ها به گذشته نگاه نمي‌كنند، بلكه نگاهشان را به دور دست‌ها مي‌دوزند و افق‌هاي جديد را مي‌كاوند و صدايي مي‌شنوند كه آن‌ها را به حركت و تغيير دعوت مي‌كند:

مرا در منزل جانان چه امن و عيش چون هر دم

جرس فرياد مي‌دارد كه بربنديد محمل‌ها

مجذوب جذابيت‌هاي دنياي جديد و جسارت گذشتن از مرز هنجارها

من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت، دانستم

كه عشق از پرده‌ي عصمت، برون آرد زليخا را

زاهد خلوت‌نشين دوش به ميخانه شد

از سر پيمان گذشت، با سرَ پيمانه شد

اعتراض به نابساماني‌ها در روابط انساني و شوق تغييري همه‌جانبه:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

 

 سفر به دنياي ناشناخته‌ها

نوجوانان همچون عارفان تمايلي عجيب و دروني و جسورانه به ترك دنياي مألوف و تجربه فضاهاي جديد و ناشناخته را دارند، به حدي كه گاهي حاضرند امنيت زندگي فردي را در مقابل هيجان كشف‌هاي جديد قرباني كنند:

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست

قرار چيست، صبوري كدام و خواب كجا؟

چشم و دل نوجوان در اين سفر به هم‌سالان و همدردان است

سخن درست بگويم نمي‌توانم ديد

كه مي‌خورند حريفان و من نظاره كنم!

 

 بيزاري از ريا

نوجوانان به دنبال دنياي سرشار از صداقت و روراستي‌اند و از پنهان‌كاري بيزارند

آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت

حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه‌ي سالوس

كجاست دير مغان و شراب ناب كجا؟

 

فراري از نصايح تكراري و بدون عمل!

عنان به ميكده خواهيم تاخت زين مجلس

كه وعظ بي‌عملان واجب است نشنيدن

من دوستدار روي خوش و موي دلكشم

مدهوش چشم مست و مي صاف بي‌غشم

ارتباط شخصي و عاشقانه با خداوند

نوجوانان نمي‌توانند با خداي رسمي و عادتي والدين و بزرگترها راز و نياز شخصي و دورني داشته باشند و نمي‌خواهند كه مقدسات بزرگترها را ناديده بگيرند، بلكه مي‌خواهند دركي جديد و ارتباطي درست و مشخص از خداي خود پيدا كنند:

به هر نظر بت ما جلوه مي‌كند ليكن

كس اين كرشمه نبيند كه من همي نگرم

بيزاري و تعجب نوجوانان از نمازگزاران كه خودپسندي و تكبري روزافزون دارند. چرا كه معتقدند عبادت خداوند، لازمه‌اش رسيدن به تواضع و فروتني است.

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

تا خدا را ز ميان با كه عنايت باشد

نشان اهل خدا عاشقي‌ست با خود دار

كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‌بينم!

 

 تمايل به متفاوت بودن

نوجوانان نمي‌دانند چه مي‌خواهند، فقط مي‌دانند كه چه نمي‌خواهند و تمايلي دروني به متفاوت بودن با ديگران، به ويژه والدين و بزرگترها دارند، علت برخي رفتارهاي ناهنجار (به نظر بزرگترها) آن‌ها بي‌ادبي نيست، بلكه نيازشان به زيستن از نوعي ديگر است:

در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند

گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را

در شأن من به دُرد كشي ظن بد مبر

كآلوده گشت خرقه ولي پاكدامنم!

 

نوجواني و جواني واقعا دوران عجيبي است

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز

بس، «طور عجب»، لازم ايام شباب است

 

احساس غربت و نياز به همدلي همدلان همراه

همه شب درين اميدم كه نسيم صبحگاهي

به پيام آشنايي بنوازد آشنا را

با صبا افتان و خيزان مي‌روم تا كوي دوست

وز رفيقان ره استمداد همت مي‌كنم!

 

در تنهايي‌هاي خود از خداوند و نيروهاي غيبي او راهنمايي و كمك مي‌خواهد، چرا كه در بحراني عجيب گرفتار آمده است:

همتم بدرقه‌ي راه كن اي طاير قدس

كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم

 

براي آرام شدن و رهايي از بحران دروني، تمايل فراواني به گروه همراهان و همفكران دارد و از جمع بزرگسالان كناره مي‌گيرد.

از صبا هر دم مشام جان ما خوش مي‌شود

آري آري طيب انفاس هواداران خوش است

 

 اشتياق شورانگيز

نوجوانان شور و هيجان توصيف‌ناپذيري براي حضور در عرصه‌هاي جديد دارند و براي هدفي كه از جان و دل بپذيرند، جان‌فشاني هم مي‌كنند، ولي براي اهدافي كه ديگران، به ويژه والدين براي آن‌ها ترسيم مي‌كنند، رغبتي نشان نمي‌دهند و همه را به تعجب و شگفتي مي‌كشانند.

چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد

كه بود ساقي و اين باده از كجا آورد؟

جان به رغبت مي‌سپارد جان، به چشم مست يار

گرچه هُشياران ندادند اختيار خود به كس

 

درك نشدن و احساس تنهايي

در نظر بازي ما بي‌خبران حيران‌اند

من چنين‌ام كه نمودم دگر ايشان دانند

ز آشفتگي حال من آگاه كي شود

آن را كه دل نگشت گرفتار اين كمند

 

از دست رفتن امنيت گذشته و گرفتار رنج هجران و نياز شديد به توجهي مهرآميز

مي‌سوزم از فراقت روي از جفا بگردان

هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان!

 

سفر شگفت‌انگيز از دنياي كودكي به دنياي شورانگيز بحران‌زاي جديد و قدم نهادني جسورانه در راهي بي‌بازگشت، به اشارت الگوهاي جديد و دلبري‌هاي جاذبانه‌ي آن دنيا.

من از وَرَع، مي و مطرب نديدمي زين پيش

هواي مغ بچگانم، در اين و آن انداخت!

به عزم تو به سحر گفتم استخاره كنم

بهار توبه شكن مي‌رسد، چه چاره كنم؟

به عزم تو به نهادم قدح ز كف صدبار

ولي كرشمه‌ي ساقي نمي‌كند تقصير!

 

نوجوان در اين سفر استدلال‌طلبانه خود، نگران رنجيده خاطر شدن والدين عزيزتر از جان خود نيز هست.

حافظ نه غلامي‌ست كه از خواجه گريزد

صلحي كن و بازآ كه خرابم ز عتابت

 

نوجوانان مي‌خواهند با فاصله گرفتن از دنياهاي مرسوم و خلق دنياهاي جديد به خلاقيت دروني خود ميدان بدهند و احساس آزادي كنند و دوست دارند توسط بزرگترها پذيرفته شوند.

عيب حافظ گو مگو واعظ، كه رفت از خانقاه

پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت، رفت

 

نوجوانان در اين مسير عجيب خود هرگز نمي‌خواهند به سنت‌ها و ارزش‌ها بي‌احترامي كنند و يا از مرز اخلاق و جوانمردي پاي فراتر نهند.

فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم

آن‌چه گويند روا نيست، نگوييم رواست

 

نوجوانان الگوپرداز و قهرمان‌پروراند

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق

دريا دلي بجوي، دليري، سر آمدن

نوجوانان در صدد پيوند دادن لذت‌هاي زميني و لذت‌هاي آسماني‌اند. از هر لذت كه معناي انساني و عظمت دروني او را تقويت نكند، گريزان‌اند و از هر ادعاي معنوي كه به آن‌ها لذت و اعتبار و عظمت ببخشد، فراري‌اند. هر دو را با هم مي‌خواهند، كه هر دو منشا واحدي دارند.

فردا شراب كوثر و حور از براي ماست

امروز نيز ساقي مهروي و جام مي

زِ ميوه‌هاي بهشتي چه ذوق دريابد

هر آن‌كه سيب ز نخدان شاهدي نگزيد!

 

نوجوانان نگاهي جديد و بسيار عاشقانه و زيبا به خداوند دارند و دوست دارند كه به جاي انديشيدن به عذاب و خشم الهي به لطف و كرم و فيض و بخشش كريمانه او دل ببندند و خطاهاي خود را به درياي مهر و عطوفت او بشويند و پاكيزه‌تر شوند:

نقل هر جور كه از خُلق كريمت كردند

قول صاحب غرضان است، تو آن‌ها نكني

لطف خدا بيشتر از جرم ماست

نكته سربسته چه داني، خموش

نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو

كه مستحق كرامت، گناهكاران‌اند

 

نوجوانان در اين گذار ناخواسته و دروني آسيب‌ها مي‌بينند و رنج‌ها مي‌برند و نياز شديدي به آرامش دروني دارند و بارها و بارها در درون پر از غوغاي خود از خداوند و خداجويان طلب آرامش مي‌كنند:

اي آفتاب خوبان، مي‌جوشد اندرونم

يك ساعتم بگنجان در سايه‌ي عنايت

كجا روم، چه كنم، چاره از كجا جويم؟

كه گشته‌ام ز غم وجور روزگار، ملول

 

نوجوانان در تعجب و شگفتي‌اند كه چرا بزرگترها وضع دروني او را در نمي‌يابند و براي آرامش درون آن‌ها كاري نمي‌كنند. اين صداي پنهان هر نوجواني‌ست كه به اين عرصه گام نهاده است

ز سامانم نمي‌پرسي، نمي‌دانم چه سر داري

به درمانم نمي‌كوشي، مگر دردم نمي‌داني؟

 

نوجوان عاشق و شيفته سفر و تجربه‌هاي جديد است، ولي نمي‌داند چه راه پرخطري در پيش دارد. جاذبه‌هاي اين مسير او را از ديدن موانع و گرفتاري‌هاي اين راه باز مي‌دارد.

چو عاشق مي‌شدم، گفتم كه بردم گوهر مقصود

ندانستم كه اين دريا، چه موج خون‌فشان دارد

 

شيفته و عاشق شادماني‌ست، در جست‌وجوي انسان‌هايي شاد و شادمان و راحت و آرام است و در شادماني دروني خود عظمت خداوند را احساس مي‌كند و از غم‌گريزان است و از فضاهاي خشك و بي‌طراوات فراري‌ست.

چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد

ما به اميد غمت، خاطر شادي طلبيم

خشك شد بيخ طرب، راه خرابات كجاست

تا در آن آب و هوا، نشو و نمايي بكنيم

 

نوجوانان دين و اخلاق را همراه با شادماني و نشاط و هيجان مي‌خواهند.

عبوس زهد به وجه خمار بنشيند

مريد خرقه دُردي‌كشان خوش‌خويم

 

نوجوان ناگفته‌هاي بسيار دارد و در جست‌وجوي محرم رازي‌ست كه در آرامش خيال بگويد و بشنود و آرام شود.

كجاست هم‌نفسي تا به شرح عرضه دهم

كه دل چه مي‌كشد از روزگار هجرانش

يارب كجاست محرم رازي كه يك زمان

دل شرح آن دهد كه چه گفت و چه‌ها شنيد

 

چون بزرگترها خوب گوش نمي‌دهند و دنياي پرتلاطم نوجوان را به رسميت نمي‌شناسند و بر نمي‌تابند و به نصيحت و سرزنش مي‌پردازند، پس نوجوانان هم تصميم مي‌گيرند با آن‌ها حرف نزنند و به جمع دوستان و ياران شنوا و همراهشان پناه ببرند.

رازي كه بر غير نگفتيم و نگوييم

با دوست بگوييم كه او محرم راز است

 

از ويژگي‌هاي نوجوانان غرقه شدن در خيالات و آرزوهاي بزرگ است. هر چند اين خيال‌پردازي مي‌تواند به خلاقيت‌هاي نوجوان ميدان بدهد، ولي اگر درست مديريت نشود و امكان بروز نيابد، دردسرهاي بزرگي ايجاد مي‌كند. ولي نوجوان را چاره‌اي جز خيال‌پردازي و آرزوپردازي نيست.

نخفته‌ام ز خيالي كه مي‌پزد دل من

خمار صد شبه دارم، شرابخانه كجاست؟

خيال حوصله بحر مي‌پزد هيهات

چه‌هاست در سر اين قطره‌ي محال‌انديش

 

همه نوجوانان نياز شديدي به حمايت و توجه والدين و بزرگترها دارند، هر چند به زبان نياورند.

آن كيست كز روي كَرَم با ما وفا داري كند

برجاي بدكاري چو من يكدم نكوكاري كند

 

هر چند دعوي استدلال دارند، ولي براي پيشرفت و خلاقيت به حمايت‌هاي پنهاني والدين و بزرگترها شديدا نياز دارند.

مي‌شكفتم ز طرب زان كه چو گُل بر لب جوي

بر سرم سايه آن سَروِ سَهي بالا بود

 

نوجوانان هر چند به زبان قدرداني نمي‌كنند، ولي در حركات و زبان بي‌زبان خود، حمايت‌هاي حساب شده والدين را عامل اساسي مقاومت خود در مقابل مسيرهاي انحرافي مي‌دانند. چون مهر و عطوفت والدين لذت حضور خداوند مهربان را در جان و دل مي‌نشاند و چنين است كه با حفظ استقلال خود با پيوندي دروني به منبع انرژي والدين كه پيوندي بي‌چون با منبع عشق و انرژي الهي دارد، از جاذبه‌هاي منفي به زيبايي معنوي كشيده مي‌شوند.

مرا در خانه سروي هست كاندر سايه‌ي قدش

فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن‌دارم

گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند

بحمدالله و المنهُ بتي لشكرشكن دارم!

 

طراح ناصر عبدی