فرآیند مشاوره در نگاه حافظ

فرآیند مشاوره در نگاه حافظ

اگر فرآيند مشاوره را ياري رساندن به مراجع براي كشف توانمندي‌هاي فراموش شده‌ي خود بدانيم، نتيجه و محصول اين فرآيند خودباوري و اعتماد به نفس است. همه بر اين باوريم كه تا فرد خود را باور نكند و توانايي‌هاي خود را نشناسد و تاييد نكند، قادر به حل هيچ مساله و مشكلي نخواهد بود.

هيچ‌كس نمي‌تواند مساله‌هاي حل ناشده‌ي يك فرد را در زمينه‌هاي گوناگون حل كند مگر اين‌كه مراجع با اعتماد به فرآيند مشاوره، به باوري پايدار نسبت به توانايي خود در حل مساله‌هاي زندگي برسد. بنابراين مشاور مجرب مهارتش را در فضاسازي و رفع موانع ذهني و عاطفي براي مواجهه شجاعانه‌ي فرد با خودش و آغاز فرآيند خودشناسي، نشان مي‌دهد.

در ادبيات عرفاني ما به ويژه در نگاه حافظ و مولانا، فرآيند هدايت مريد و سالك توسط مراد و پير، در حقيقت همين فرايند خودباوري از طريق خودشناسي است. پير با اشرافي كه بر ساختار ذهن و رفتار سالك دارد، با پذيرش مشفقانه‌ي او همان‌طور كه هست، و ايجاد فضاي صميمي، او را از انديشه‌ها و قاعده‌هاي ذهني مجازي و غيرواقعي آزاد كرده و جسارت و شجاعتي به او مي‌دهد تا بتواند خود واقعي‌اش را ببيند و از آن نگريزد و با ديدن نقاط ضعف و كاستي‌ها و نيازهاي خود به صورت واقعي و طبيعي گرفتن آن همراه با توجه به جنبه‌هاي ارزشمند و مثبت، خود را آن‌چنان‌كه هست بپذيرد و خود را دوست بدارد چون تا كسي خود را همان‌طور كه هست نپذيرد و دوست نداشته باشد نمي‌تواند ديگران را دوست بدارد و ارتباطي سالم و فعال با آن‌ها برقرار نمايد و از سوي ديگر شرط اساسي ايجاد تغيير در خود، پذيرش وضعيت كنوني و رهايي از واكنش‌هاي دفاعي نظير فرافكني و دليل‌تراشي و… است.

حافظ هم‌چون مشاوري كارآزموده و انسان‌دوست، در اولين گام، مراجع (سالك) را به واقع‌نگري و پذيرش واقعيت زندگي دعوت مي‌كند چرا كه تمامي ناهنجاري‌هاي عاطفي رفتاري از گريز از واقعيت‌ها و تحريف و انكار آن‌ها ناشي مي‌شوند.

عشق كه فرآيند خودشكوفايي آدمي است در نگاه حافظ از واقع‌نگري آغاز مي‌شود. ميان آرزوهاي آدمي و واقعيت همواره تفاوت‌هاي آشكاري وجوددارد، تكيه بر آرزوها و ناديده گرفتن واقعيت، فرد را به بيماري هدايت مي‌كند چنان‌كه ويليام گلاسر مي‌گويد: «هر چه فاصله‌ي ميان آرزوهاي يك فرد با واقعيت زندگي‌اش بيش‌تر باشد، بيمارتر است و نشانه و آغاز سلامت جسم و روان در پذيرش كامل واقعيت زندگي است».

به بيان حافظ:

زان يار دل‌نوازم شكريست با شكايت                             گر نكته‌دان عشقي بشنو تو اين حكايت

حافظ به واقعيت متضاد زندگي اشاره مي‌كند كه جلوه‌هايي از زندگي مورد رضايت و خوشايند اوست و سبب رضايت و شكر مي‌شود و جنبه‌هاي ديگري از زندگي هست كه مطلوب او نيست و او را به شكايت و نارضايتي واداشته است، اما نكته‌ي مهمي كه هر عاشقي بايد بداند اين است كه اين دو جنبه مثبت و منفي واقعيت زندگي، از يك‌ديگر جدايي ناپذيرند و دو روي يك سكه‌اند پس حافظ توصيه‌ي جدي‌اش اين است كه حكايت اين زندگي كه غم و شادي، رنج و لذت را توامان در خود دارد به فال نيك بگيريد. پس كل ماجراي زندگي خوش و دوست‌داشتني و پذيرفتني است چون شكرها و شادي‌ها نشانه‌ي موفقيت و ناكامي‌ها و ناشادي‌ها نشانه‌ي نياز به تحول و تغيير و ايجاد زندگي جديد است.

خوب ديدن حكايت زندگي با اين نگاه امكان‌پذير است كه مثل حافظ بپذيريم كه همه‌ي امور مطابق ميل ما نيست و نخواهد بود و به بيان حافظ گل و خار با هم‌اند و هر كه گل را بخواهد در حقيقت وجود خار را هم به رسميت شناخته است. اين خار و گل هم در درون ما و هم در شرايط بيروني زندگي ما حضوري جدي دارند:

درين چمن گل بي‌خار كس نچيد آري                                          چراغ مصطفوي با شرار بولهبي‌ست

ترسم ازين چمن نبري آستين گل                                كز گلشنش تحمل خاري نمي‌كني

تحمل خار در كنار گل، پذيرش جنبه‌هاي مطلوب در كنار نامطلوب‌ها، آستين وجود ما را پر از گل خواهد كرد. اما عده‌اي جنبه‌هاي منفي خود را انكار مي‌كنند و تحمل جنبه‌هاي منفي ديگران و ديدن موانع و مشكلات را در زندگي ندارند و انرژي رواني خود را به جاي گذار از منفي‌ها به مثبت‌ها، بر منفي‌ها متمركز كرده و هدر مي‌دهند. پذيرش واقعيت تلخ و شيرين زندگي، ما را بر شرايط زندگي مسلط مي‌كند. موفقيت بدون شكست وجود خارجي ندارد. انسان‌هاي موفق كساني نيستند كه مشكلي ندارند بلكه آن‌ها مهارت تبديل مساله‌ها به راه‌حل‌ها و رسيدن به خلاقيت را مي‌دانند. به قول حافظ:

وفا خواهي جفاكش باش حافظ                     فان الرّبح و الخسران في التجر

حضرت مولانا در مثنوي معنوي‌اش اين پذيرش واقعيت متضاد زندگي را چه زيبا به نمايش گذاشته و فرموده است:

رنج و غم را حق پي آن آفريد                       تا بدين ضد خوش‌دلي آيد پديد

عاشقم بر قهر و برلطفش به جد                    بالعجب من عاشق اين هر دو ضد

بنابراين اولين گام در خودشناسي و خودباوري رو دررويي شجاعانه با چهره‌ي متضاد زندگي و‌آري گفتن به آن است. با پذيرش واقعيت دوگانه‌ي زندگي، فرد به مسير خودشكوفايي گام نهاده است. اما در اين مسير پير و مشاور، بايد سالك و مراجع را از يك مانع بزرگ آزاد سازد تا بازپروري و خودباوري مسير درست خود را پيدا كند و آن مانع بزرگ چيزي جز احساس گناه نيست، احساس گناه و ترس از ناكامل بودن و ناقص بودن اغلب نيازمندان به كمك‌هاي مشاوره‌اي كساني هستند كه خود را كامل مي‌خواهند و وجود نقص و خطا و ناكامي در زندگي خود را نمي‌توانند بپذيرند و احساس گناه آن‌ها را وا مي‌دارد كه ضعف و خطاي خود را به گردن ديگران انداخته و ديگران را عامل همه‌ي ناكامي‌هاي خود معرفي نمايند.

اگر مشاور بتواند به مراجع كمك كند تا از شر احساس گناه رهايي يابد، او مي‌تواند مسووليت وضع فعلي خود را بپذيرد و براي تفسير و بهبود وضع خود شخصا اقدام نمايد و شاهد تحولي جدي در زندگي خود باشد و از آن لذت ببرد. حافظ مريد و سالك را به پذيرش مسووليت خطاهاي خود و دوست‌ داشتن دعوت مي‌كند و راز عشق آدمي را به خداوند در همين مي‌داند كه اعتراف به ضعف و خطا، رحمت الهي را شامل حال فرد كرده و رابطه‌اي عاشقانه ميان او و معبود پديد مي‌آورد.

در نگاه حافظ ضعف‌ها و خطاهاي ما منشا قدرت و عظمت ما هستند و فرآيند آمرزش الهي و فرآيند تبديل خطاها و ضعف‌ها به قدرت و عظمت است.

جايي كه برق عصيان بر آدم نبي زد                              بر ما چگونه زيبد دعوي بي‌گناهي

*****

نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو                          كه مستحق كرامت گناه‌كارانند

اگر خطا و گناهي نباشد، پس رحمت الهي به چه كار آيد:

سهو و خطاي بنده گرش هست اعتبار                           معناي عفو و رحمت پروردگار چيست

و اين‌كه خداي حافظ رحمان است و همه را همان‌طور كه هستند مي‌پذيرد و حافظ هم چون يك مشاور آگاه و مسوول مراجع خود را در همان وضع كه هست مي‌پذيرد و به شخصيت او احترام مي‌گذارد:

هر كه خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو                    كبر و ناز حاجب و دربان درين درگاه نيست

يا حضرت مولانا فرمود:

هيچ آدابي و ترتيبي مجوي                                        هرچه مي‌خواهد دل تنگت بگوي

اميد به رحمت الهي توجه فرد را از خطا و عيب و گناه به راه حل و جبران كاستي و توانايي و خلق دنياي جديد برمي‌گرداند و اين آغاز خودشكوفايي است. حافظ در گام و فرازي ديگر سالك راه خودباوري و عشق را از عظمت انسان آگاه مي‌كند تا به قدرت و عظمت خودآگاه شود و خود را دريابد:

ترا ز كنگره‌ي عرش مي‌زنند صفير                  ندانمت كه درين دامگه چه افتادست

كه اي بلند نظر شاهباز سدره نشين                              نشيمن تو نه اين كنج محنت آبادست

اشارت حضرت مولانا درين باب شنيدني‌ست كه فرمود:

الحذر اي مومنان كان در شماست                 در شما بس عالم بي انتهاست

با اين فراز توجه فرد را از ناتواني و فرو رفتن در اعماق مشكلات، به اوج عظمت و قدرت خود باز مي‌گرداند و زمينه‌ي پذيرش مسووليت زندگي خلاق را فراهم مي‌سازد.

هيچ مشاوري نمي‌تواند بدون تغيير نگاه مراجع از ضعف به عظمت، باور به توانايي را در او بيدار كند. آن‌چه براي تحول و خودشكوفايي هر مراجع نيازمند ياري و كمك، ضروري است باور قوي به توانايي‌هاي خود است و اين باور با نگرشي والا و مثبت به وجود خود و زيبا ديدن جهان و زندگي امكان‌پذير مي‌شود.

حافظ وقتي عظمت وجود انسان را به عنوان جانشين خداوند در روي زمين يادآوري مي‌كند، مراجع را به اين نكته متذكر مي‌سازد كه تو همه‌ كاره‌ي زندگي خود هستي و رفتار ديگران با تو عكس‌العمل رفتار و انديشه‌ي توست و اين جهان پاسخ‌گوي انديشه‌ها و باورهاي توست.

بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم                                     ملك آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي

گفتم كي‌ام دهان و لبت كامران كنند                            گفتا به چشم هر چه تو خواهي چنان كنند

و يادآوري اين نكته‌ي مهم را لازم مي‌داند كه:

تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم                      از كه مي‌نالي و فرياد چرا مي‌داري

سالك و مراجع ما به اين مرحله رسيده است كه بتواند مسووليت وضع فعلي خود را بدون احساس گناه بپذيرد چون به توانايي خود براي كل مساله باور دارد و حافظ در اين فرايند زيبا و دل‌انگيز از يك خطاي بسيار بزرگ در نگاه آدميان سخن مي‌گويد و عامل عدم موفقيت فرد را در تسلط بر زندگي و شرايط در اين مي‌داند كه او به جاي تكيه بر توانايي‌هاي دروني خويش كه معجزه‌آسا هستند، به تفسير شرايط بيروني و تغيير ديگران روي آورده است و انرژي‌اش را بيهوده در مسيري نادرست هدر مي‌دهد. حافظ هشدار مي‌دهد تا تو تغيير نكني جهان پيراموني‌ات تغيير نخواهد كرد:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد                           و آن‌چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

گوهري كز صدف كون و مكان بيرون است                      طلب از گمشدگان لب دريا مي‌كرد

و به سالك راه عشق كمك مي‌كند تا با تاباندن نور در درون خود، به عظمت و توانايي خود پي ببرد و كاري بكند كارستان:

اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي                                   در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي

و به چنين موجود عزيزي يادآوري مي‌كند كه:

مرو به خانه‌ي ارباب بي‌مروت دهر                 كه گنج عافيت‌ات در سراي خويشتن است

پذيرفتن اين نكته كه رفتار و انديشه‌ي او باعث وضع نامطلوب اوست در ابتدا دشوار مي‌نمايد اما مشاوري چون حافظ با پديد آوردن فضايي از مهر و پذيرش و توجه به زيبايي‌ها و توانايي‌ها و راه‌حل‌ها اعتماد به نفس از دست رفته او را بازسازي مي‌كند. حافظ هم‌سفر خود را به جايي مي‌رساند كه هم‌چون او فرياد برآورد:

چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد                 من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك

مساله‌ي بسيار مهم ديگري كه حافظ در راه رسيدن به خودباوري كشف كرده است اين است كه بسياري از آدم‌ها وقتي مي‌خواهند خود را تاييد كنند و به مثبت‌ها و توانايي‌هاي خود توجه نمايند مي‌ترسند مبادا گرفتار غرور و خودپسندي شوند و تفاوت غرور و اعتماد به نفس را نمي‌دانند. مشاور توانا مي‌تواند در فرآيندي شوق آفرين، به مراجع بياموزد كه تاييد و دوست داشتن خود مساوي با غرور و خودبيني نيست بلكه درست برعكس خودباوري عين تواضع و فروتني است و آن اعتماد به نفس كه حافظ به دنبال آن است تركيبي از خودباوري و تواضع است؛ چرا كه سالك عاشق ما هم‌چون افراد خودخواه و مغرور ضعف‌هاي خود را پنهان نمي‌كند و درباره‌ي توانايي‌هاي خود اغراق و افراط نكرده است و شجاعت پذيرش ضعف و خطاهاي خود را يافته است و اين خود بر اعتماد به نفس او افزوده است و توجه به توانايي‌ها او را قادر ساخته است كه مساله‌هاي حل ناشده‌اش را نيز حل نمايد.

* حافظ افتادگي از دست مده زانكه حسود                    عرض و مال و دل و دين در ره مغروري كرد

* زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه                                            رند از ره نياز به دارالسلام رفت

با اين تواضع به عظمت خود نيز توجه دارد و شكسته نفسي نمي‌كند:

* صبحدم از عرش مي‌آمد خروشي عقل گفت                 قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي‌كنند

* شعر حافظ همه بيت‌الغزل معرفت است                      آفرين بر نفس دل‌كش و لطف سخنش

اما منشا اين عظمت و افتخار نيز آشكار مي‌شود:

* به چشم خلق عزيز جهان شد و حافظ                        كه بر ره تو نهد روي مسكنت بر خاك

* من ار چه حافظ شهرم جويي نمي‌ارزم                       مگر تو از كرم خويش يار من باشي

شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل                                             مملوك اين جنابم و مسكين اين درم

دل‌نشان شد سخنم تا تو قبولش كردي                          آري آري سخن عشق نشاني دارد

من كه سر در نياورم به دو كون                                   گردنم زير بار منت اوست

حافظ تواضعي عظيم در برابر خداوند و ساقيان و استادان خود دارد و در عين حال به عظمت و زيبايي كار خود نيز كاملا آگاه است و اشارت مهم حافظ به سالك راه عشق و موفقيت اين است كه راز اعتماد به نفس و خودباوري در نگاه مثبت و انديشه‌ي مثبت است:

* منم كه شهره‌ي شهرم به عشق ورزيدن                      منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن

* عيب درويش و توانگر به كم و بيش بد است كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم

* عيب مي‌ جمله بگفتي هنرش نيز بگوي                      ترك حكمت مكن از بهر دل عامي چند

و توجه مي‌دهد كه احساس و رفتار و عكس‌العمل ديگران مربوط به نگاه و انديشه‌هاي توست، و با تغيير فكر مي‌توان به تفسير در رفتار و حال و احساس رسيد:

رخ تو در نظر آمد مراد خواهم يافت                              چرا كه حال نكو در قفاي فال نكوست

اگر فال و انديشه‌ي نيكو درباره‌ي خود و ديگران داشته باشي حال و روحيه‌اي خوب و مثبت پديد مي‌آوري. اگر مشاور موفق شود نگاه مراجع را از جنبه‌هاي منفي خود و ديگران به جلوه‌هاي مثبت بازگرداند، دنياي او تغيير خواهد كرد و هنر درست ديدن و خوب عمل كردن را به دست مي‌آورد:

كمال صدق محبت ببين نه نقص گناه                           كه هر كه بي‌هنر افتد نظر به عيب كند

و مي‌آموزد كه زندگي خلاق با تاكيد بر عيب‌ها و منفي‌ها ميسر نمي‌شود و لازمه‌ي زندگي سالم و شاداب، برجسته كردن مثبت‌ها و كم‌توجهي به خطاهاست:

دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر                          از در عيش درآ و ز ره عيب مپوي

و در نهايت اين‌كه:

نظر پاك تواند رخ جانان ديدن                                    كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد

تا نظر پاك و نگاه مثبت نباشد، نمي‌تواني زيبايي‌هاي وجود ديگران را درك كني و از آن بهره ببري. معمولا افرادي كه دچار افسردگي و يا ناسازگاري با ديگران هستند توجه اصلي آن‌ها به جنبه‌هاي منفي ديگران است و گمان مي‌كنند در ديگري رفتار مثبتي وجود ندارد. مشاور توانمند و صبور، در گفت‌وگويي صميمانه پس از شنيدن و انعكاس احساسات و عقايد و موقعيت مراجع و هم‌دلي با او، توجه او را به جنبه‌هاي مثبت زندگي باز مي‌گرداند و زندگي از نوعي ديگر و نگاهي ديگر را به او نشان مي‌دهد.

در ديوان حافظ عزيز شاهد تكنيك‌هاي بسيار موثر در فرآيند مشاوره‌ي خلاق هستيم كه در اين مقال نمي‌گنجد و در فرصتي ديگر مي‌توان به صورتي دقيق‌تر به آن‌ها پرداخت.

بيا تا گل برافشانيم.

 

  عبدالوهاب فيروزي

 

طراح ناصر عبدی